تبليغاتX
داستان های کوتاه

داستان های کوتاه

love

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چهره ات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراری هایم احساس آرامش میکنم...... هنوز چشم به راهتم دیوونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا می برد....

هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یک عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمی دونست که معبودش کسی رو خلق کرده که با دیدن اون تمام بدنت می لرزه...وای خدااااااا

دلت تنگ است ..... می دانم !!

قلبت شکسته است ..... می دانم !!

دوری برایت سخت است ...... می دانم !

اما برای چند لحظه ای آرام بگیر ..... تا برایت بگویم...

بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....

و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!

بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت..... نمی دانم ...نمی دانم ...نمی دانم دوستم داره یا نه؟ولی تمام این مدت این خیال رو می کردم و ساعت ها با هاش حرف می زدم....

ای عزیزم ...

ای زندگی ام ....

ای عشقم .....

کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....

باورم نمیشود که از من این همه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....

و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی

می کردی...

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی...

دلم .............

بدجور برای تو تنگ است ...

خیلی سخته....

می دونی دلم گرفته و می خوام بگم خیلی سخته.... خیلی سخته....سخته ...

خیلی سخته از عشق یک نفر بسوزی اما نتونی بهش بگی....

خیلی سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی....

خیلی سخته دست اون کسی رو که دوستش داری تو دست خودت ببینی وهزاران بار گرمی دستش رو تو دستت حس کنی ولی وقتی دستت رو نگاه می کنی می بینی که دستت خالیه...

تو منو نگاه می کردی ولی نمی دانم چرا و به چه دلیل ولی شاید این تنها ساخته ی ذهن من بود...که فقط خیال می کردم...چه خیالی قشنگ تر از این که تو هم الان به من نگاه می کنی...به من فکر می کنی...کاش واقعیت بود...کاش...

و بدون که من خیلی تنها هستم....

وتو چه آرام می گذری از کنار تنهاییم نیم نگاهی ولبخندی به نشانه دوستی یا رسم وعادت دیرین برای تسکین قلب من است یا افکار خودت نمی دانم!!!! هر چه هست قلب مرا به آتش می کشاند ...چشمانم را می سوزاند ...لبانم را قفل می کند...همین...

محتاج یک نگاهتم...فقط همین...

ولی اینو بدون لحظه لحظه ی انتظار را با عشق تو می گذرانم...وهر لحظه نام زیبای تو را زیر لب زمزمه می کنم...قلب عاشق من فقط تو را می خواهد وفقط به خاطر وجود توست که می تپد...روزی که بخواهند مرا از تو جدا کنند قلب من نیز دیگر نمی تپد..

من دنیا را به خاطر خدایش..خدایی که تو را خلق کرده دوست دارم...من عشق را در تو...تو را در دل...دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم...

هر کجا عشق هست زندگی هست...


تقدیم به کسانی که می دانند جادوی عشق چیست و همواره عاشقند...

+این هم داستان روز پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت9:43 PMتوسط amoojoon | |

باور كنيد وقتي از پله‌هاي عكاس خانه بالا مي‌رفتم، به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردم اين بود كه كارمان با عكاس مربوطه به كتك كاري بكشد و با دماغي خون آلود از كلانتري محل سر در بياوريم!

مراحل مقدماتي به خوبي وخوشي انجام شد و دست بر قضا طرز برخوردمان هم خيلي دوستانه بود. بدين ترتيب كه بنده پس از عرض سلام خدمت جناب عكاس عرض كردم. دوازده تا شش در چهار مي‌خوام با يه كارت پستال رنگي و ايشان هم با علامت سر، آمادگي خود را اعلام داشت.

عرض كنم تصاوير شش در چهار را براي تكميل پرونده‌ي استخدامي لازم داشتم و كارت پستال رنگي را مي‌خواستم قاب كنم بگذارم روي سر بخاري!

عكاس مورد بحث كه البته چند لحظه بعد بنده دو تا از دنده‌هاي او را به ضرب «هوك راست» براي هميشه مرخص كردم با خوشرويي گفت: اطاعت... ولي ده تومن مي‌شه ها!

آب دهان را به علامت تعجب(!) قورت دادم و گفتم:

اگر اشتباه نكنم، شما تا چند روز پيش، تابلويي توي ويترين نصب كرده بوديد كه دوازده تا عكس 6×4 با يك كارت پستال رنگي هشت تومان، درسته؟

ـ بله، ولي همان طوري كه ملاحظه فرموديد، فعلاً اون تابلو را برداشتيم تا بدهيم مجدداً «با خط نستعليق» نرخ فعلي را بنويسند!

ـ نكند افزايش قيمت سيمان و شكر روي كار عكاسي هم اثر گذاشته و ما خبر نداريم!

طرف، موضوع گران شدن تهيه‌ي عكس غير فوري را با كمال بي‌ربطي ربط داد به افزايش دستمزد كارگر و پرداخت حق بيمه‌ي اجباري و گران شدن لوازم يدكي، يك دست شمع و پلاتين و تسمه پروانه اتومبيل كه هفته گذشته بابت تعويض آن چهار صد تومان داده بود و بالاخره پس از مذاكراتي طولاني قرار شد نه حرف بنده باشد نه حرف ايشان، بلكه دوازده تا عكس شش در چهار را با يك كارت پستال رنگي نُه تومان حساب كند. و نتيجتاً پس از توافق، وارد اتاقي شديم كه دوربين و نورافكن‌ها به حالت قهر پشتشان را به يكديگر كرده بودند.

آقاي «فتو» براي اين كه نشان بدهد تا چه حد به حرفه‌ي خود وارد است كراوات بنده را به اين دليل كه چون رنگ روشني دارد و توي عكس آن چنان كه بايد و شايد نمود ندارد با كراوات گل باقالي رنگ مستعملي كه عين لاشه‌ي گوسفنديخ زده به چنگك چوب رختي آويزان بود عوض كرد و پس از چرخاندن صندلي، دور بازوهايم را گرفت و به زور امر كرد: بفرمائيد!

چندين بار هم نورافكن‌ها را عقب و جلو برد و صورت مدل(!) را تقريباً با فشار كج و راست كرد و بالاخره بعد از ور رفتن هاي مكرر به آلات و ادوات توي جعبه دوربين فرمان بي‌حركت داد.

حرارت ناشي از روشنايي نورافكن‌‌ها و رنج محكم بودن گره كراوات و خشك شدن رگ‌هاي گردن چنان بود كه هر لحظه آرزو مي‌كردم قال قضيه كنده بشود، ولي زهي تصورات باطل و خيال خام!

‌آقاي عكاس ضمن اين كه خط سير نگاهم را مشخص مي‌كرد، گفت: لطفاً يه كمي لبخند بزنيد.

همان طوري كه تنم به طرف راست و گردنم به طرف چپ متمايل بود، بدون اين كه كوچكترين حركتي به ستون فقرات بدهم، پرسيدم آخه چرا؟!

ـ براي اين كه توي عكس اخم كرده و عبوس مي‌افتيد و اون وقت هر كسي آن را ببيند به شما خواهد گفت اون عكاس بي‌شعور، عقلش نرسيد بهت بگه لبخند بزن؟

ـ چشم.........بفرمائيد!

به زور نيشم را باز كردم و بي‌صبرانه انتظار مي‌كشيدم شاسي مربوط به عدسي دوربين را كه همانند سرسيم ديناميت در دست گرفته بود فشار بدهد. ولي نه تنها فشار نداد بلكه بي‌اختيار با دلخوري آن را ول كرد روي هوا. آمد به طرفم و كمي سرم را بيشتر به سمت چپ خم كرد. و گفت: توي لبخند كه نبايد دندون‌هاي آدم معلوم باشه جانم!

گفتم: بفرمائين خوبه؟

ـ نه عزيزم، دندون به هيچ وجه معلوم نشه كه توي عكس عين دراكولا بيفتد، سعي كنيد لب‌هاتون كمي به طرفين كشيده بشه! ببينيد اين طوري، هوم......

عكاس مربوطه پس از گفتن اين حرف خودش لبخندي زد و بنده عضلات صورت را طبق دستور ايشان به همان حالت درآوردم، ولي فايده‌اي نبخشيد و طرف ضمن نگاه كردن به ساعتش گفت: آقا جون بنده كار دارم زود باش!

ـ قربونت برم، بنده كه حاضرم، جنابعالي هي كج و راستم مي‌كني و مي‌گي لبخند بزن!

ـ يعني سركاريه لبخند ساده هم بلد نيستيد بزنيد؟!

ـ اين طوري خوبه، اوم....

ـ نه نه بازم ساختگيه!

ـ حالا؟1

ـ استغفرالله ....خير سر امواتت زور نزن، لبخند بزن، بازم نشد!

ـ پس مي‌فرمائيد چه خاكي به سرم بريزم؟ برم ترياك بخور؟

ـ لازم نيست خاك به سرتون بريزيد يا ترياك بخوريد. فقط يه لبخند بزنيد!

ـ آخه مگه زور زوركي هم مي‌شه لبخند زد؟ تا دل كسي خوش نباشه كه نمي‌تونه بخنده، آقاي عكاس!

ـ بله ....اما آدم اگر بخواد مي تونه عين هنرپيشه‌هايي كه جلوي دوربين الكي لبخند مي‌زنن و خودشونو خوشبخت و موفق نشون مي‌دن، لبخند بزنه.

ـ آخه آقاي عكاس، خودت مي‌گي هنرپيشه، بنده كه هنرپيشه نيستم بتونم خودمو به قيافه‌هاي مختلفي دربيارم.

ـ يه لبخند ساده هم كاري داره كه شما با اين هيكل نتوني بزني؟ حيف نون! (البته اين جمله را خيلي آهسته گفت كه نشنوم!)

بنده هم خودم را زدم به آن راه كه مثلاً نشنيدم. گفتم: عجب گيري افتاديم هان.....اصلاً بي‌لبخند بنداز، شايد رئيس كارگزيني دلش برام بسوزه زودتر شغلي بهم بده!

ـ نمي‌شه جانم ......بزن مي‌خوام برم به مشتري‌هاي ديگرم برسم!

ـ بنده كه مي‌زنم ولي سركار قبول نداري، بفرمايين!

مجدداً به زور لبخندي زدم ولي عكاس ضمن اين كه براي نشان دادن ميزان انقلاب دروني عين قاپ بازهاي سابق محكم با كف دست مي‌زد به رانش گفت: آقاجان، اين پوزخنده، نه لبخند!

ـ ديگه اونش به شما چه ربطي داره آقاجان؟ بنداز تمومش كن بريم دنبال بدبختيمون دِ .....خوشش مي‌‌آد خون آدمو كثيف بكنه!

عكاس با شنيدن اين حرف با ناراحتي تا وسط اتاق آمد و گفت:

ـ شايد جناب عالي برات اهميتي نداشته باشه ولي من عكس مزخرف به دست كسي نمي‌دم كه به شهرتم لطمه بخوره، بنده بيست و پنج سال آزگاره توي اين خيابان عكاسم و خيلي از رجال مملكتتون مي‌آن اينجا عكس مي‌اندازن، اون اوايل هنرپيشه‌هاي فيلم فارسي واسه‌ام سر و دست مي‌شكستند، فهميدي؟ بدبختي اين جاست كه اگر مغازه آدم شمال شهر نباشه، همه خيال مي كنند از اين عكاس آشغال‌هاست!

ـ حالا مي‌فرماييد بنده چكار كنم؟

ـ يه لبخند بزنيد، حاضر....اينجا رو نگاه كنين، بي‌حركت، لبخند.

ـ آقاجون، نمي‌آد، درست مثل اينه كه كسي ادرار نداشته باشه ولي بهش دستور بدن زور زوركي يه كاري بكنه، خوب نمي‌آد، نمي‌آد ديگه! خوب، وقتي نمي‌شه چه خاكي به سرم بريزم، مي‌فرمائيد برم خودمو بكشم؟ خودمو از بالاي اين ايوون بندازم توي پياده رو؟!

ـ آقاي محترم(!)‌لبخند زدن چه ربطي داره به ادرار؟ يه كمي عفت كلام داشته باشيد،

نا سلامتي اينجا آتليه عكاسيه نه توالت عمومي.

اين بار عكاس لحن كلامش را عوض كرد و گفت:

ـ دوران گذشته را در ذهن مجسم كنيد. خود به خود يك نوع حالت انبساط خاطر و لبخند توي صورتتون ظاهر مي‌شه!

ـ بله وقتي كسي خاطرات خوشي توي زندگي نداره چطور ممكنه اون‌ها رو به ياد بياره؟ اصلاً جناب عالي تمام حرف‌هاتون زوره!

ـ غير ممكنه خاطره خوشي توي زندگي كسي رخ نده. شما از ابتدا ماجراهايي رو كه از بچگي براتون رخ داده در نظر مجسم كنيد حتماً چندتاي آنها خوشحال كننده بوده، چشماتونو هم بذاريد و فكر كنيد.

ـ اطاعت.......

حسب الامر عكاس چشم‌ها را هم گذاشتم سنين طفوليت را به ياد آوردم كه پدرم فوت كرده بود. با اين كه به علت صغر سن نمي‌دانستم زنده بودن با مردن چه فرقي دارد از ديدن اشك خواهر و مادر و ساير بستگان، بغض بيخ گلويم گير كرده بود، بعداً هم اخراج از كلاس به جرم بدي خط و مصيبت مشق و تكاليف مدرسه و غراي پيدا كردن كار كه به رئيس كارگزيني و مؤسسه‌اي مراجعه مي‌كردم، مي‌گفت، متأسفانه تا اطلاع ثانوي استخدام ممنوعه.... و پيدا كردن يه پارتي و خريد كادو براي پارتي با اولين حقوق(!) و بعداً هم مصيبت اجاره نشيني و شب عروسيم كه بر سر مهريه كار به زد و خورد كشيد! و برادر عروس با مشت زد توي آبگاهم و كم كم به دنيا آمدن بچه توي بيمارستان و دعوا با حسابدار زايشگاه بر سر گراني صورتحساب عمل سزارين و گرفتاري سرخك و مخملك....بچه و بعدش هم فاجعه ثبت نام در كودكستان، دعوا با متصدي شركت تلفن كه وديعه را پنج سال قبل گرفته بودند ولي نمي‌خواستندبه خانه ما سيم بكشند و باز پيدا كردن پارتي و دادن انعام و خلاصه جور نبودن دخل و خرج و دادن استعفاء و با «خرما» چاي خوردن به علت گراني قند و گير نيامدن عمله و بنّا و گراني مصالح ساختماني و جريمه صد تومني توقف ممنوع كه هر چه به ستوان مربوطه مي گفتم: جناب سروان جون(!) چون بچه‌ام مريضه مجبور بودم جلو دواخونه نگه دارم نسخشو بپيچم.....به خرجش نمي‌رفت و خلاصه همين طور كه داشتم توي مكافات مشكل ترافيك سير مي كردم كه صداي آقاي عكاس درآمد و گفت:

ـ آقا جون، مگه مي‌خواي فرمول اتم كشف كني كه داري آنقدر به حافظه‌ات فشار مي‌آري آخه جانم ما هم كار و زندگي داريم، اگر بخواهيم واسه هر عكس بي‌قابليتي (!) آنقدر معطل بشيم كه حسابمون تمومه.

زود باش آقا جون (!) الهي رو آب بخندي....بخند راحتم كن!

ـ والله هر چي دارم مي‌گردم نقطه‌ي روشن و خوشحال كننده‌اي توي زندگيم گير نمي‌آرم كه منجر به لبخند طبيعي بشه.

جناب عالي هم كه مي‌فرمايين مصنوعيش به شهرت بيست و پنج ساله‌ي مغازه تون لطمه مي‌زند، اين طوري خوبه؟!

ـ آخه اين لبخند شما عين له له سگ مي‌مونه. مي‌فرماييد نه بلند شين خودتونو توي آيينه ببينين!

راستش اسم «سگ» را كه آورد بي‌اختيار از جا بلند شدم با همان ستون فقرات خواب رفته و گردني كج، شترق خواباندم زير گوش عكاس!

او هم نامردي نكرد مثل كشتي گيرها رفت زير دو شاخم بلندم كرد و محكم كوباند زمين. و در اثر اين غلطيدن هاي متوالي نورافكن ها يكي پس از ديگري سقوط مي‌كردند. وساير مشتري‌ها با شاگرد عكاس موقعي آمدند توي اتاق كه ماها حسابي از خجالت همديگر درآمده بوديم...طرف تمام رخت و لباسم را پاره كرده بود جز كراواتي كه به خودش تعلق داشت!

توي كلانتري، بنده مي گفتم: جناب سروان ايشون به من توهين كرده و عكاس ضمن اين كه صورت متورم و دندان‌هاي شكسته‌اش را نشون مي‌داد اصرار داشت پرونده برود پزشكي قانوني! خوشبختانه در اثر نصايح مسئولان كلانتري پرونده به دادسرا محول نشد و عجب اين كه وقتي صورت خون آلود يكديگر را مي‌بوسيديم از ديدن آرواره طرف كه عين بلال ريخته شده بود چنان لبخندي بر روي لب‌هايم نقش بسته بود انگار كه بليتم برنده جايزه‌ي ممتاز شده!

همين طور كه از كلانتري بيرون مي‌آمدم نگاهم كرد و گفت: خب مرد حسابي اين لبخند را مي‌خواستي زودتر بزني!

و من حالا نخند كي بخند ..... چون به علت افتادن دوتا از دندان هاي جلويي موقع حرف زدن بكسوات مي‌كرد! يعني «زودتر بزني» را عين ترياكي‌ها مي‌گفت: ژوتر بژني!!

 

+این هم داستان روز جمعه نهم اسفند 1387ساعت9:51 PMتوسط amoojoon | |

الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

 

+این هم داستان روز شنبه سوم اسفند 1387ساعت10:46 PMتوسط amoojoon | |

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"

نویسنده : عرفان نظرآهاری

+این هم داستان روز دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت2:2 AMتوسط amoojoon | |

دیروز

امروز

+این هم داستان روز دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت1:26 AMتوسط amoojoon | |

ساده بیا دست منو بگیرو ساده نگیر این همه سادگی رو

ساده نگیر اگه هنوز میتونی پای همه سادگیهات بمونی

خسته نشو اگه تمومه راها پیشه تو و سادگیهات بسته شن

طاقت بیار اگه همه ادمها از این که پا به پات بیان خسته شن

اخر خط جاده های خسته بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتی به خون نشسته چندتا ترانه هست کسی نخونده

دووم بیار خسته نشو از سفر تنهاییت هم بزار رو دوشت ببر

ترانه باش اون ور اخر خط به نقطه میرسی بیا سر خط

ساده بیا دست منو بگیرو ساده نگیر این همه سادگی رو

ساده نگیر اگه هنوز میتونی پای همه سادگیهات بمونی

+این هم داستان روز شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت9:57 PMتوسط amoojoon | |

آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت...

این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره

آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از هوس
آی دنیا بیزارم ازت
ازت...

+این هم داستان روز شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت9:40 PMتوسط amoojoon | |

نگو از گل

نگو از یخ

که در پائیزم

نگاهم کن

نگاهم کن

چه دردانگیزم

با من نه گل نه آواز

نه آسمان نه پرواز

گل مرده ی آوار برگم

پائیزیم

هم فصل مرگم

+این هم داستان روز پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت3:33 PMتوسط amoojoon | |